♥♫...تمام وسعت سرزمین من به اندازه ی دستانم باز است که اگر تو ملکه درونش باشی هرچه کوچکتر میخواهمش....♥♫
داره به 1 سال میرسه که از ته دلم آپ نمی کنم وبلاگ رو ولی امشب این پست رو می زارم برای تمام دوستان و چند تا نکته پ.ن 1: اسما به عنوان نویسنده ی برتر جوان معرفی شدD: پ.ن 2: مرسی از استقبال خوبتون از مطالب مثل همیشه عالی بود پ.ن 3: 26 دی تولدم بود پس تولدم مبارک پ.ن 4 : از آقای رضا خاشعی واسه راهنمایی های خوبشون در زمینه ی معماری یه خبر بدم دارما .......................... این وبلاگ سعی می کنه به طور تخصصی به کار های معماری بپردازه پس دوستای مهمارتون رو به اینجا معرفی کنید دوستتون دارممممممم اقایون درسنین مختلف:آقای ان درسن١٤تا١٧ سال مانند كشور كره شمالی هستند كه قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سركشی میكنند. در سن١٨ تا ١٩سالگى،مث ل هندوستان هستندكه برای زندگی كردن ٤ راه پیش روی خود میبینند. یاكنكور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ. در سن ٢٠تا٢٧سالگ ى...، مانندكاناد اهستندكه بسیارخون گرم ومهربان اوج جوانی،زیبا ودلربا، برای هردختری خیلی زودویزای پذیرش صادرمیكنن د.درایندوران درتمام مدت ازطرف جنس مخالف زیرنظرهستن وبرایشان دامهای زیادی گسترانده شده است. بین سن٢٧تا٣٢سا لگى،مانندت ركیه هستندكه بدین معناكه دردام گرفتارشده اندوفقط به حرف رئیس بزرگ كه همانخانومشان باشدگوش میدهند.پر ازعشق. درسن٣٢تا٤٠ سالگى،مثل ژاپن هستندكه كاملا"كاری شدهاند.آی نده روشن رادرفعالیت شبانه روزی میبینند. بین٤٠تا٥٠س الگى،مانند روسیه هستندكه بسیارپهناو ر،آرام وبسیارقدرت منددرجامعه وبه عنوان راهنماوحلا ل مشكلات. درسن٥٠تا٦٥ سالگى،مانن دكشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستندكه بایك گذشته درخشان وبدون آینده. بعداز٦٥سال گى،شبیه عربستان هستندكه همگان فقط به خاطرمال وثروت به آنهااحترام میگذارند! !!!!!!!!!! ! آدمی که بیکار باشد هی متکایش را دستش میگیرد دور خانه راه می رود هرجا که منطقه ی امنی دید تپی متکایش را ول میدهد روی زمین و میخوابد سی سال از خوبی های مجردیم اینه که از هر طرف تخت خواستم می تونم بیام پایین. اهل دانشگاهم · وقتی روی تخت دونفره تنهایی بخوابی ، می تونی هر چقدر که دلت می خواد وول بخوری و غلت بزنی... عید همتون مبارک باشه سال خوبی داشته باشید امیدوارم امسال یه دوست دختر سبزه پیدا کنید بزاریدش رو سقف ماشین سلام این حرفای یه بنده خداییه اگر برای شما پیامکی آمد از شماره 30008951با این متن که: لطفا برای اصلاح کد پستی و پلاک خود به شماره 9092301230 تماس بگیرید" چه از این شماره باشد و چه از شماره ای دیگر, اگر شماره ای که باید با آن تماس بگیرید شماره ای است که با 909 شروع می شود, این یک حقه ی چدید دفاتر خصوصی همراه برای سرقت پول خردهای جیب شماست که البته اگر آن را ضربدر یک میلیون مخاطب کنید برای خودش عددی می شود. تماس شما با شماره ها909 دقیقه ای 500 تومان محاسبه می شود که به جیب کسی می رود که خط را از مخابرات اجاره کرده. این یک شیوه ی جدید سرقت از مردم است, که من ماجرای کشف آن را از ساعت 5 بعدازظهر بر روی یکی از 3 وبسایت زیر قرار خواهم داد تا علت آن را دریابید.
به عنوان یک ایرانی مسوول, لطفا این متن را برای دوستان خود در ایران بفرستید و متنی را هم که خواهم نوشت حتما مطالعه کنید. هر تماس شما حدود حداقل 1000 تا 2000 تومان پول به جیب اجاره کننده خط می ریزد و یک میلیون تماس می شود یک تا دو میلیارد تومان, آن هم به همین سادگی. لطفا دست از بی مسوولیت بردارید, این پیام را برای دوستان خود بفرستید و به عنوان یک ایرانی تلاش کنید که جلوی این سرقت های خرد را که باب شده و ارزش شکایت هم ندارد بگیرید. من این نامه را برای دفتر رییس جمهور و وزیر مخابرات هم می فرستم, اگر نتیجه ای گرفتم, آن را هم شرافتمندانه به شما خواهم گفت تا فکر نکنید این مملکت هرکی هرکی شده است. با احترام احمد علی ساعت نیا روزنامه نگار منم مسئول این کار بودم ایمیلاتونو نداشتم گذاشتم وبم این بود انشای من ای وای این انشای من نیستاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دخترم این انشای یه پسره زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد ، بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده. در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر روز بعد آن مرد خودکشی کرد خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند. همواره در ذهن داشته باشید که: اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود خوشحالم که دوستی این پیام را برای یاد آوری به من فرستاد امیدوارم که روز خوبی داشته و هر مشکلی که با آن روبرو هستید آخرین روز آن باشد و تمام شود
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم ) ![]()
![]()
آدمی که برای روزهای پربار جمعه برنامه ندارد از خواب که بیدار شد سر یخچال میرود قاچی هندانه در دهان میگذارد
و همانطور که آب هندانه از لک و لوچه اش میریزد متکایش رازیرِ بغلش میزند
و در منطقه ی امنی دیگری کپه اش را میگذرد
آدمی که بیکار و بیعار و بی برنامه باشد از شاشِ قوی ای که در اثرِ خوردنِ هندانه ی فوق الذکر بهش وارد شده از خواب میپرد توالتی میرود
و باز در خانه چشم می چرخاند به دمبالِ منطقه ی امنِ بعدی
و همینطور روزهایِ جمعه یک به یک از کادر خارج می شود و از کادر خارج می شود و از کادر خارج می شود
روزهایِ جمعه تو میمانی و منطقه ی امن و متکایی در بغل![]()
سی سال از خوبی های مجردیم اینه که دستگاه جی پی اس نیستم. گزارش لحظه به لحظه خودمو (اینکه الان من کجام؟) به کسی نمیدم.
سی سال از خوبی های مجردیم اینه که قایمکی نمیرم در یخچال! اون یدونه بستنی که مونده رو بخورم.
سی سال از خوبی های مجردیم اینه که اگر وسایلم روی میزه. شش سال بعد روی همون میزه. لولو نبردتش.
سی سال از خوبی های مجردیم اینه که توی خوردن ناهار درباره چی چی خوردن شام حرف نمیزنیم.
سی سال از خوبی های مجردیم اینه که عزیزم شبها میره خونه خودشون. نمیاد خونه ما.![]()
کارت غذایی دارم
خرده عقلی سر سوزن شوقی
استادی دارم بهتر از اسکندر
ودوستانی جملگی سر به ((هوا))
و خوابگاهی که همین نزدیکیست
و دانشکده ای زیباتر از باغ مظفر!!!
من نشاط از ((پرواز ملخ )) می گیرم....و درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس میکشد خمیازه!
من به دیدار کسی رفتم در اموزش...
رفتم و چیزها دیدم در دانشگاه !
من دانشجویی دیدم در اخر ترم
از دیدن یک نمره 10 پشتک میزد!
چیزهایی دیدم!
قتل یک نمره به دست استاد
قتل یک لبخند در اخر ترم
اهل دانشگاهم ((جوجه ای بی پروبال)) !
و به ((پریدن)) نزدیک!
من در این دانشگاه در سراشیبی نمره می مانم
و به یک نمره ناقابل بیست خشنودم
وبه یک دکتری قناعت دارم!!
((من نمی خندم اگر موی سرم می ریزد!!!))
هر کجا هستم باشم
شریف مال من است
سلف جایگاه من است!!
و ((پرنده)) شوق من!
من نمی دانم که چرا می گویند...
که ریاضی 1 را باید گذراند؟!
یک سال اولی چه کم از یک استاد دانا دارد؟!
((خرخوانی در یک قدمی است!!))
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است!
ونترسیم از حذف
((وبدانیم اگر حذف نبود
همه می افتادیم...))
((و بدانیم اگر سلف نبود
همه می مردیم...))
وبدانیم اگر پرنده نبود
همه ناراحت بودیم
و نپرسیم چرا در سلف گربه می زند پرسه ؟!
و نخواهیم که مگس از قرمه بیرون برود
کار ما نیست شناسایی فرمول غذا
کار ما شاید این است
((که پی مدرک بدویم
وبگیریمش قاب
و بگذاریم در کوزه و ابش بخوریم ))
و بدانیم...:
((زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست!
خبر رفتن موشک به فضا!
لمس تنهایی ماه!
فکر بوئیدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است!!!))![]()
اما دیگه دستی نیست که گاه بی گاه دور کمرت حلقه بشه و بدونی که یکی مواظبته...![]()
سلام به برو بچه های عزیز وبلاگی ببخشید یه مدت اپ نمیشم درسا خیلی زیاده و اصلا وقت نمیکنم بیام فقط دلم برا همتون تنگ شده بود 



![]()
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست ![]()
![]()
![]()
![]()
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام. حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش زیاد برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
![]()
![]()
![]()
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم
مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم ,
زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو
...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را
برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم
کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ,
دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم
به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می
انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی
خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام ..
ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و
شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم
بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به
یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می
کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم
هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم
, بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم
مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد
, همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو
بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر
کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
در قسمت نظرات منتظر حرف های
قلب و دلتون هستم![]()
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود!او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند ![]()
2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم ببینید.
3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.
4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.
5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.
6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.
7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.
8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف ![]()
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است ؟
{84 سالگی! چون در ان سن مجبور نیستید کارکنید و می توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.} جودی ، 8ساله .
{مهدکودکم که تمام بشود ،میروم و برای خودم دنبال زن میگردم } تام ،5 ساله.
در اولین قرار ملاقات ، زن و مردها به هم چه می گویند ؟
{در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می گویند و این معمولاباعث می شود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بذارند } مایک ، 10 ساله .
مساله حیاتی : بهتر است ادم مجرد بماند یا ازدواج کند ؟
دختر ها بهتر است مجرد بمانند ، اما پسر ها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند !} لینت ، 9 ساله .
{ بابا این چیز ها سردرد می اورد . من فقط یک بچه ام . من همچین بدبختی هایی را نمی خواهم}کنی ، 7 ساله .
چرا دو نفر عاشق هم می شوند ؟
{ هیچ کس نمی داند چه اتفاقی می افتد ، ولی من شنیده ام که یک ربط هایی به بویی که ادم می دهد دارد ، برای همین است که مردم این قدرعطر و ادکلن می خرند } جین ، 9 ساله .
{می گویند یکی به قلب ادم تیر می زند و این حرف ها ، ولی مثل اینکه بقیه اش این قدر درد ندارد }هارلن ، 8 ساله .
عاشق شدن چطوری است ؟
مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر ان فرار کنی } راجر ، 9 ساله .
{ اگر عاشق شدن مثل یاد گرفتن حروف الفبا سخت است ، من یکی که نمی خواهم ، خیلی طول می کشد !} لئو ، 7 ساله .
نقش خوشتیپی در عشق
{اگر می خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده تان نیست ، دوستتان داشته باشد ، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید }ژوانه ، 8 ساله .
{فقط قیافه مهم نیست . من را نگاه کنید . خیلی خوشتیپم . اما هنوز کسی پیدا نکرده ام که با من ازدواج کند } گری ، 7 ساله .
{ زیبایی یک چیز ظاهری است ، نمی تواند خیلی ماندگار باشد } کریستینه ، 9 ساله .
چرا عشاق دست هم را می گیرند ؟
{می خواهند مطمئن شوند که حلقه هایشان نمی افتد ، چون خیلی بالایش پول داده اند }دیو، 8 ساله.
عقاید محرمانه درباره ی عشق
{من عشق را دوست دارم ، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می دهد ،اتفاق نیفتد .} انیتا ، 6 ساله .
{عشق ادم را پیدا می کند ، حتی اگر خودت را از ان پنهان کنی .من از پنج سالگی تلاش دمی کنم که خودم را از ان پنهان کنم ولی دختر ها مدام پیدایم می کنند } بابی ، 8 ساله .
{خیلی دنبال عشق نیستم .فکر می کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت است }رژینا ، 10 ساله .
ویژگی های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید
{یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد ،چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید ، باز هم یک قبض هایی هست که باید پرداخت کنید }اوا ، 8 ساله .
راه هایی که می شود کسی را عاشق خودتان کنید
{به انها بگویید که فروشگاه های زنجیره ای شکلات دارید } دل ، 6 ساله .
{یک سری کار ها را نکنید . مثلا کتانی سبز بدبو داشته باشید ...ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه ، عشق نیست . }الونزو ، 9 ساله .
{ یکی از راه هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذا خوردن بیرون دعوت کنید . حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد ؛ مخصوصا سیب زمینی سرخ کرده . } بارت ، 9ساله .
چطوری می شود فهمید دو تا ادمی که توی رستوران غذا می خورند عاشق هم هستند ؟
{ فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب رابر میدارد یا نه . این راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه } جان ، 9 ساله .
{ عاشق ها فقط به هم خیره می شوند و غذایشان سرد میشود . بقیه بیشتر به غذا توجه می کنند} براد ، 8 ساله .
{ اگر یکی از انها دسر هایی سفارش بدهند که با اتش درست می کنند ، عاشقند . چون یعنی قلب خودشان هم انجوری است ... توی اتش } کریستینه ، 9 ساله .
وقتی مردم می گویند : دوستت دارم ، به چه فکر می کنند ؟
{به خودشان می گویند :بله واقعا دوستش دارم . ولی کاش میشد حداقل روزی یکبار دوش بگیرد . }میشله ، 9 ساله .
چطور میشود عاشق ماند ؟
{اسم زنتان رافراموش نکنید ... این کار کل عشق را نابود می کند .} راجر ، 8 ساله .
{همسرتان را زیاد ببوسید . این کار باعث میشود او یادش برود که شما هیچ وقت اشغال را بیرون نمی گذارید } رندی ، 8 ساله .![]()
| Design By : Pichak |
تبلیغات 